خبر آمد که زمعشوق خبر می آید
ره گشایید که یارم زسفر می آید
کاش می شد که ببا فند کمی مویم را
آب و آیینه بیارید پدر می آید
نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی
نه دگر موی سرم تا به کمر می آید
جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد
غالبا درد به دنبال جگر می آید
راستی گم شده سنجاق سرم پیش تونیست ؟
سرکه آشفته شود حوصله سر می آید
هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم
نیمه عمامه از آن بهر تو درمی آید
به کسی ربط ندارد که ترا می بوسم
که بجز من زپس کارتو بر می آید
راستی هیچ خبر دار شدی تب کردم
راستی لاغری من به نظر می آید
راستی هست به یادت دم چادر گفتی
دختر من به تو چادر چقدرمی آید
سرمه ای را که تو ازمکه خریدی بردند
جای آن لخته ی خون رو بصر می آید
محمد سهرابی
نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390 توسط قاسمعلی جمالی